نویسنده :
زینب کریمیان - ساعت ٢:۱٥ ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن، دلت را بتکان...اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند... فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار دلت...
دلت را محکم تر اگر بتکانی... تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن نامردی های بزرگ... همه حسرت ها و آرزوهایت...باز هم محکم تر از قبل بتکان...تا این بار همه آن بی معرفتی ها هم بیفتد...
حالا آرام تر، آرام تر بتکان...تا خاطره هایت نیفتد....تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟خاطره، خاطره است...باید باشد، باید بماند...
کافیست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد....یک تکان دیگر بس است...تکاندی؟ دلت را ببین... چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای همان عشق است.. همان عشق معروف... همان که دلت را لرزاند.. آری جای "او"ست... دوباره دعوتش کن... این دل مال "او"ست... همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا...حالا تو ماندی و یک دل...
یک دل و یک قاب تجربه...یک قاب تجربه و مشتی خاطره.... مشتی خاطره و یک "او"...
پ.ن:
- بکارتی که از روحت ازاله شد، هیچ جراحی نمیتواند ترمیم کند!!
نویسنده :
زینب کریمیان - ساعت ۳:۳٥ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت..!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه...بعد سه تایی زدن زیر
خنده ،آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی..
...

خدایا ! شفای همه ی بیماری ها دست خودته، تو خودت دکتر بیماری های لاعلاج و صعب العلاجی...
خدایا...!!! چند وقتیه ازت خبری نیستا...نگران شدم..
پ.ن:
- این مرکز کودکان سرطانی و ایزوله به شدت نیازمند یاری شماست شماره تماس و آدرسموسسه خیریه امام علی (ع) بلوار ارتش، خیابان ازگل، کوچه توانبخشی و با شماره تلفنهای 22452510 و 22448326 . در صورت نیاز به ادرس های جدید کامنت بزارید اعلام می شود .
- میشه دم عیدی یه سری به مراکز بچه های سرطانی و نیازمند بزنید...در کنار خرید برای خودتان دست نوازش بر سرشان بکشید..به جانخودتان جای دوری نمی ره.. از من گفتن بودااا..
-چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارندپای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت و وفاداریت را پای بی کسیت و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج....!!!
- روزها گذشت... آن مرد نیامد.. نمی دونستم همه قول و قرارهای مردونه اینجوریه؟؟!!! اما می دونم من مرد نیستم اما حرفم یکی است "تو"
نویسنده :
زینب کریمیان - ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
داریم دو تایی با هم حرف می زنیم... قبلا فقط خودم بودم... اما حالا مدتهاست که روبروم می شینی... هر جا که باشم... زل می زنی توی چشمامو نمی گذاری هیچ جا رو ببینم... توی گوشم زمزمه می کنی و من توی سرم جوابت رو میدم...
نیستی و مغزم رو ...قلبم رو... احساس و وجودم رو پر کردی ... وای به اون روزی که سر برسی...
«و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند»

پ.ن:
- از میان دست نوشته های قدیمی و خاک خورده .... امروز که داشتم کتاب هامو اهدا می کردم به کتابخونه پیداش کردم... فقط چهار تا کتاب و نگه داشتم... با ارزش بودن برام زیاد... خیلی زیاد...
- یکی از عجیب ترین کامنت ها ... نوشته اش را دوست داشتم ... شبیه هیچ کس ننوشته ... اما!!!
زینب است دیگر ....
گاهی تند می شود، گاهی عاشقانه میگوید....!!!
زینب است دیگر....
غرورش آسمان ،دلش دریاست.....!!
تو چه می دانی از بغض گلو گرفته زینب ...؟؟! ...
تو چه می دانی از چشمانت که شده دنیای او.....؟
تو چه می دانی
از هق هقِ شبانه ای که خودش خبر دارد و بالشتش....!؟!!
تو برو پیِ درد و دل های دیگرانی بگرد که پاییز ریاست شده کابوس شومشان....!!!
زینب را فقط آدمکش که تنهاست میفهمد.....!!
- حالا انتخابات باشه که باشه .. دل آدم که می گیره ... این حرفها حالیش نیست
** تاکید و توضیح: فکر کنم برخی از دوستان به دلیل تاکید بر آمار اشتباه دیگران اصرار دارند طور دیگری به قضاوت بنشینند... خیال دوستان راحت که بنده هیچ فعالیت رسانه ای در کنار هیچ فرد خاصی ندارم و در کل برای توضیح بیشتر بنده اصلا فعالیت رسانه ای ندارم ... کار رسانه ای آقایان ارزانی شما...
← صفحه بعد