آدمک تنهاست بخند

فریادهایی که در سکوت معنادار این صفحه حبس میشوند

 
تصویر
نویسنده : آدمک - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

دخترک با ذوق برای روز عشق برنامه ریزی می کرد و هیچ چیز جلودارش نبود، نه پول کم تو جیبش نه مرد قصه هاش.

با هزار دوز و کلک تصویر را پیدا کرده بود . تصویر کسی که دخترک را از تبعید گاه تنهایی بیرون کشید و رهسپار جاده امید کرده بود.

دخترک بارها چگونگی مراسمش را با خود مرور و از ته دل ذوق می کرد و به این همه عاشقی تبریک می گفت.  تصویر را در دستش فشرد و به قلبش نزدیک کرد و با گام های بلند به سمت آرزوهایش رفت.

تصویر را به دست مرد نقاش داد و گفت: کی اماده میشه؟؟ 

مرد نقاش نگاهی به تصویر کرد و گفت: طول می کشه! اخم های دخترک در هم رفت و گفت: زود می خوام مرد نقاش قبول کردبه شرط این که سال دیگه هم یه تصویر ببره!.

دخترک خرامان و سرمست دور شد.  روزی که تصویر را تحویل گرفت اصلا حال روز اول را نداشت. غمگین بود اصلا انگار غم با زندگی دخترک عجین شده بود.

پیرمرد نقاش فهمید، دخترک تصویر را به دست گرفت و بیرون زد . تصویر در خیابان به رهگذران لبخند می زد اما دخترک آرام و با خودش زمزمه می کرد... شونش نیست؟؟؟

تصویر در اطاق کوچک دخترک جا خوش کرد و در کنار آن متن دخترک!

"توی تصویر نشستی... نه به من نگاه می کنی... نه لبخند می زنی.. جای دیگه ای رو می بینی... یه جایی که می دونم مثل وقتایی که به من نگاه می کنی بهش خیره شدی... که چند دقیقه بعدش از جات بلند می شی و می ری...

بی اونکه فهمیده باشی اونی که بهش نگاه می کردی فقط یک نقطه تهی نبوده... مثل وقتایی که روبروی من نشستی و من رو نگاه می کنی... مثل اون وقتا که دلم می خواست  بهت بگم...هی منم ببین که دوستت دارم ولی هیچ وقت هیچی نمی شه گفت...

عکس رو نگاه می کنم و خوشم... نگاهش می کنم و لبخند می زنم... نگاهش می کنم و دلم تنگ می شه... نگاهت می کنم و...

عکس رو زیر و رو می کنم... می یارم جلوتر و بهش خیره می شم... اول فقط یه صورته... مثل روز اول که دیدمت...یکی مثل بقیه...

بعد عکس رو می یارم جلو... چشمهات... چشمهات انگار می خنده... یادمه که نقاش می گفت یه جوری نگاه می کنه انگاری چشماش می خنده... لبهات... موهات که پیچیده در هم... صورتت... نگاهت... خودت... اما اون چیزی که من می خوام توی عکس نیست... اره شونت؟؟ مامن و تکیه گاهم !!

توی عکس هیچی از اون نیست ... و چشمهایی که به نامعلومی می نگرد.. "

دخترک امسال  نیست. از دخترک یک سنگ سرد باقی مانده. مرد نقاش همه روزهای گذشته رو منتظر دخترک بود. دخترک نیامد و مرد نقاش دانست در روز عشق یک عاشق کم است.

حالا تصویر چشمهای عاشق دخترک با روبان مشکی در بالای مغازه رخ می نماید و دخترک از بالا به پیرمرد نقاش می نگریست چون تنها کسی که یادش بود!!

پ.ن:

- می گن سیاسی ننویس به تو چه که یارو باید بره علی آباد  کتول!!! برای کسی ننویس. عاشقانه ننویس. اقتصادی ننویس به تو چه که خوشه حمقاتتون چنده؟ ورزشی ننویس که چرا پرسپولیس برنده دربی شد! کلا به تو چه؟؟ فعلا ول معطلم.

- حالا که آمده ای ، من هم همین را می گویم ، میان من و تو فاصله ای نیست، میان من و تو تنها پرنده ای ست،  که دو آشیانه دارد...

- آه ای سفر کرده چه می توان گفت وقتی قلب من از جنس ایینه است و دستهای سرد تو خالی از عشق!!!!!!!!!! (این و برای کسی نوشتم که فردا عصر پا به خونه سرنوشت می زاره مواظب دلت باش)

- روز عشق سبز در پیش است.... برای اسیران در بند آرزوی آزادی دارم.

- ممنون از دکتر بزرگ به خاطر این که با صدای خودش شعر سروده شده اش را به نام "دل من" برایم خواند. از لحظات خوبی که سعی کردی برایم رقم بزنی ممنون. ولی هنوز سووال دارم عاشقی نه؟

- چه تهمت هایی می زنی! بزن و راحت باش اگه اینجوری از زیر سایه دل من بیرون می آی.

** این پست برای شب عشق بود به احتمال فراوان به دلیل ...!! نمی توانم چیزی بنویسم و دسترسی ندارم زودتر گذاشتم.


 
comment نظرات ()
 
 
بسوز ای دل
نویسنده : آدمک - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

هیچ وقت هیچ توقعی از کسی نداشتم

هیچ وقت آویزون کسی نبودم ،‌ اصلا از آویزون بودن بدم میاد

هیچ وقت دستم در جیب کسی نبود در بدترین شرایط دستم در جیب خودم بود و کسی نفهمید! حالا امروز می خوان شرافت و اعتقادم  رو بفروشم برای ١٠٠ تومن.

هیچ وقت نخواستم کسی برام قدمی برداره همیشه سعی کردم قدم بردارم بی منت.

هیچ وقت دوست نداشتم امنیت روانی کسی رو بهم بزنم.

هیچ وقت دوست نداشتم فیلم بازی کنم.

هیچ وقت دروغ نگفتم چون دلیل نمی دیدم .

هیچ وقت زاغ سیاه کسی رو چوب نزدم.

هیچ وقت زیر آب کسی رو نزدم.

هیچ وقت برای به دست آوردن چیزهایی که دوست داشتم کسی رو زیر پام له نکردم.

هیچ وقت دستم جلوی کسی دراز نبود.

هیچ وقت رفقام رو براساس وضع مادی انتخاب نکردم.

هیچ وقت دوست داشتنم هام رو با هیچ چیز نسنجیدم. معیار سنجشم دلم بود.

این روزها اما دلم بدجوری برای خودم می سوزه. آنقدر می سوزه که نمی توانم حتی بگم که "چی در مورد من فکر کردید؟!!"

سعی می کنم مثل دیگران باشم اما نمیشه . دلم اجازه نمی ده حالا برای خودم غصه می خورم ، غصه می خورم که چرا اینقدر مخم کوچیکه!

آنقدر غصه می خورم که اشک تو چشمام می رقصه!

پ.ن:

- نمی تونید از من برای رسیدن به اهدافتون استفاده کنید... یکبار دیگه گفتم یادت باشه!

- سخته به آدم حرفهایی رو بزنند که اصلا تو ذهنش نبوده! مخ کوچیکش راه به این مسایل نداشته. چه برسه بخواد اجرایی کنه. اما روزگاره بی رحمه دیگه . چه میشه کرد!

-  تو بالهایت را با غرور باز کرده بودی. و من به دنبال تو می دویدم. تو می رفتی. تا آسمان را تجربه کنی. من می دویدم. این خواب من بود. بوی دریا.

از بالهای تو. نقش تمام مرزهای گرم دنیا. در چشمهای من. و تو . پر از وسوسه ی. ممنوع کوچ. تو رفتی.

- برای همسر غمگین کسی که می خواد قهرمان بشه "چوپان نی می میزد و زنی زار، اینجا همیشه نیزار است."

 

- آهنگ این پست "رویای دریا"‌رضا صادقی خیلی قشنگه!

 

** برای از خدا بی خبران

یکی یه جایی دیگه مطلب نوشته یکی چون رایزنی هاش نتیجه نداد تو همه سایت های "نیوز " به من گفته عنصر وابسته به فتنه اخیر!!!!!!!!!!

حالا می خوام بگم مردک به من چه که تو خودت و فروختی سمت بگیری بازیت ندادن!! هی خبر گذاشتی و برداشتی که این اوضاعت بشه!!! خلایق هر چه لایق.


 
comment نظرات ()
 
 
برای پرویز اسماعیلی
نویسنده : آدمک - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی که از دنیا و آدماش گله مند  بودم، روزی که تمام آرمانهایم برای احترام به بزرگتر زیر چکمه های ظلم خواهی له شده بود، روزی که احساس کردم قلم، نوشتن و تلاش به هیچ انگاشته می شود، درب اطاقش به رویم باز شد.

هر چند که تصمیمم پذیرش کار نبود و به اصرار به اطاق کرم رنگ ریموت دارش رفتم. اما وقتی تمام قد جلوی پایم ایستاد و دعوت به نشستنم کرد کمی سکوتم سنگین شد.

زیاد نامش را در فضای رسانه شنیده بودم تمام تصورم از او یک مرد کچل ، کمی چاق، قد کوتاه و فوق العاده از خود راضی بود. اما وقتی برخورد گرم، صمیمی و پدرانه اش را دیدم و چشمم به چهره اش افتاد تمام تصورات ذهنی ام بهم ریخت.

پرویز اسماعیلی مدیرعامل خبرگزاری مهر نه کچل بود نه از خود راضی . او به من گفت: ما مخلص بچه های جنگ هستیم . وقتی این جمله را گفت احساس کردم یکی از بچه های جنگ روبرویم نشسته است.

به خاطر برخوردش به دعوت به کارش لبیک گفتم و استارت کار را در خبرگزاری مهر زدم. هر چند می دانستم قرار که در کدامین گروه و با رفیق چه کسی کار کنم!!!!

پس از مدتی برخورد بچه های با حجب و حیای مهر آرامم کردند و من بیشتر احساس کردم این ویژگی را از مدیرعاملشان به ارث بردند.

اما چند تا کاش هم اکنون برایم باقیست !! کاش تیم همراه پرویز اسماعیلی به مانند او بودند .

کاش تیم همراهش گمان نمی کردند که هیچ کس هم شانشان نیست.

کاش گمان نمی کردند کت و شلوار، تسبیح چرخاندن، یقه بسته یا جواب سلام را علیک نگفتن ژست ریاست است.

کاش گمان نمی کردند چند پله بالانشستن یا اطاق اختصاصی داشتن همیشگی است.

کاش گمان نمی کردند صدایشان می تواند از دیگران بلند تر باشد و خونشان رنگین تر.

کاش گمان نمی کردند همه کودک هستند و خودشان بزرگ.

کاش گمان نمی کردند داشتن دکلمه ارسال بدون انتشار یک ویژگی خاص است که کسی نمی تواند داشته باشد.

کاش گمان نمی کردند برگ توبیخ، برگ بزرگی است.

کاش گمان نمی کردند 20 تومان بن زندگی اشان را نجات می دهد تا به خاطرش آدم خراب کنند.

کاش گمان نمی کردند فقط اونها هستند که می فهمند و مابقی درک شعور و فهم ندارند.

کاش مدیرعامل مهر آنقدر که به مدیران میانی اش اعتماد داشت به خبرنگارانش هم را اطمینان داشت.

کاش تیم همراه پرویز اسماعیلی به مانند او خبر را می شناختند تا حساسیت داشتند برای بهتر شدن.

کاش مهر در همان اطاق کرم رنگ طبقه پنجم تمام می شد و من هیچ وقت پا در تحریریه نمی داشتم.

کاش پرویز اسماعیلی باور می کردند جواب ندادن و سکوت قلم به دست مهر در خصوص چرندیات و حاشیه ها بلد نبودن نیست.

پرویز اسماعیلی چماق شکن چماق به دستان بود.

کاش تیم همراه پرویز اسماعیلی به مانند خودش مهروز بود به مانند نام خبرگزاری اشان.

کاش

کاش

** عزیزان همراه کامنت های مودبانه شما زینت بخش وبلاگم خواهد بود پس خواهشا کمی آرام نظر بدهید . این نظرات امکان نمایش ندارد!! واگویه هایتان بدون ذکر نام اشخاص باشد. با تشکر


 
comment نظرات ()
 
 
عق
نویسنده : آدمک - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

کودکی ام را دوست دارم چون هیچ وقت کسی اجازه دخالت در رویاهایم را نداشت.

کودکی ام را دوست دارم چون هیچ وقت خودم را با تور سفید عروسی فرض نکردم.

کودکی ام را دوست دارم چون آدم خارج رفته را با کلاس تصور می کردم .

کودکی ام را دوست دارم چون هر وقت خواستم  و دوست داشتم با بلوز و شلوار پسرونه صادق بیرون رفتم.

کودکی ام را دوست دارم چون دوچرخه و موتور هوندای بابام همبازی هایم بودند بدون این که کسی اخمش تو هم برود.

کودکی ام را دوست دارم چون تنبیه من قنات متروک مامانی بود با یه عالمه ترشی و لواشک. پاتک می زدم بدون این که صدای کسی بلند شود.

کودکی ام را دوست دارم چون وقتی از مامانی پرسیدم که پیامبر اکرم زن بود یا مرد؟ با فریاد گفت: خوب معلومه مرد و من بلند خندیدم و گفتم پس چرا اسمش اکرم بود کسی به دینی متهمم نکرد.

کودکی ام را دوست دارم چون با صادق، رضا ، سهیل، مریم، زهرا، راضیه ، شهرزاد، شهنوش همه با هم می رفتیم حموم عمومی با یه قابلمه لوبیا پلو با سالاد گوجه و خیار بدون این که کسی بگوید نامحرمید. یا فکر کنیم بی کلاسیه.

کودکی ام را دوست دارم چون پر است از بازی هفت سنگ، گرگم به هوا، بالا بلندی و خاله بازی که من همیشه مرد خونه بودم.

کودکی ام را دوست دارم چون همیشه بلند بلند از چیزهای که می خواستم حرف می زدم و کسی بهم ایراد نمی گرفت وقتی می گفتم مامان من شوهر نمی خوام اما یه بچه می خوام به دنیا بیارم. چطور می شه ؟ مامان هم می گفت: میشه غصه نخور!

کودکی ام را دوست دارم چون هیچ وقت خودم و سانسور نکردم و با صدای بلند هر آنچه دوست داشتم فریاد می زدم.

کودکی ام را دوست دارم چون مچاله مامانی به عنوان غذای برتر سال معرفی می شد و ما از ترس این که جا نمونیم تند می خوردیم بعدها فهمیدم نون مونده ها و پنیر بود از بی غذایی.

کودکی ام را دوست دارم چون شاد بودم.

اما عق از جوونی . عق از بزرگ شدن . عق از فهمیدن. عق از این که هر کاری می کنم بده! عیبه!

عق که باید به همه فکر کنم الا خودم. عق از این که حتی رویاهایم باید در چارچوب باشد تا به کسی برنخورد.

عق از این که دعای  همه شده عروس بشی. عق از این که موتور سواری ممنوع شده . عق از این که بزرگ شدم.

عق عق عق

پ.ن:

- زندگی ارزش جنگیدن نداره . ارزش خسته شدن برای رسیدن. چون هر چه می روی دورتر می شوی.

- چقدر نوشتن بعضی از جمله ها سخته مثل این "امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم".

- گل نازم بگو بارون بباره...که چشماتو به یاد من میاره...تماشای تو زیر عطر بارون...چه با من میکنه امشب دوباره(این آهنگ گل نازم حسین تهی رو گوش کنید)

- تبریک و شاد باش برای دوستی که تصمیم گرفت تا برای خوشبختی اش قدم بردارد. مبارک باشه.

-  پست بعد "دخترک و آدم معروفه" اگه اجازه بده می نویسم.. چقدر با تصوراتم فرق داشت اون آدم . پست رو ارسال کردم  براش اجازه داد نمایش می دم.

- 4 روز تا پایان لحظه هایی که کش می آید .. متنفرم از آدم هایی که لباس برخی از کارها براشون خیلی بزرگه!!!

** با خدا

- خدایا چرا خدایی نمی کنی؟ دوست دارم فریاد بزنم چرا اینجا؟ چرا حالا؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
توقع ندارم
نویسنده : آدمک - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
 

می اندازم توی جاده.

این بار دلهره ندارم .کسی دارد مرا می برد گردش و گمان می کند عجب راهی است این.

دارم راجع به تو حرف می زنم اما با خودم.

بعد من هستم و تخت بیمارستان. منی که هیچ سهمی ندارم.

بعد منم و گوشی تلفن.

منم و سکوت.

منم که دوباره برگشته ام، سه باره برگشته ام.

بعد منم که دروغ ها را نمی شنوم.

بعد منم و داستان هایی که با تو تاختشان زده ام.

برف می بارد. نه باران.

تو داری بازی می کنی.

منم و ترافیک

منم و دلهره.

منم و تمام دوستانی که کنارشان گذاشتم.

منم و چیزی که دارد درونم می تپد.

می اندازم توی جاده و تو را می سپارم به کلاغ ها و از این جاده متنفر می شوم و اشک هام سرازیر می شود.

فراموش می کنم که یکبار مرا وسط راه گذاشتی.

به زودی دختری از من زاده خواهد شد. دختری که فقط برای خود خودم است و ما تا ته جاده را با هم خواهیم دوید.

پ.ن:

- خیلی دیر وقته و خوابم نمی بره .. من این متن و نوشتم برای دلم. این روزها حتی اجازه رانندگی ندارم. چه برسه به جاده رفتن. تا صبح بیدارم

- از هیچ کس توقع ندارم که تنهایی هایم را پر کند..

- صدای دریا می خواهم . دلم برای دریا تنگ شده . بوی دریا وای... اشک در دیدگانم می رقصد.. خسته ام.

- گیرم که جسمت در کنار من نباشد با عطر حضورت چه کنم؟ با این حضور پر عشقت چه کنم؟

- این روزا یاد گرفتم هر چی ناله دارم می زنم برای آدمک . صبح بلند میشم و می بینم زشته بر می دارم ... این هم یه نوع بیماری روحیه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* با خدا

- چقدر حرف نگفته دارم که به گلوم فشار میاره و آزارم میده.. خدایا عمری میدی بگم این حرفارو..؟


 
comment نظرات ()