نویسنده :
زینب کریمیان - ساعت ۳:۳٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
برای من،هنوز هم یکی از عاشقانه ترین صحنهها ،مال کلاه قرمزی و پسرخاله است: شب است،کلاه قرمزی نشسته روی پیکان آقای مجری منتظر...
چکمههای کوچولوی قرمزش را جفت گذاشته بغلش: - معذرت، از ته دل.
- چرا نمی ری خونه؟
- آخه...دلم تنگ می شه.
- تنهایی؟
-اوهوم.
-منم تنهام.همه فکر می کنن فامیل من شهرستانن.یعنی خودم اینجوری بهشون گفتم.ولی من هیچکی رو ندارم.عین تو.
-کاشکی من دایناسورت بودم. بعد سرش را تکیه می دهد به شانه ی آقای مجری، بغض می افتد توی گلویش، می گوید کاشکی من دایناسورت بودم و خودش را می چسباند به آقای مجری.

آقای مجری گُل را قبل تر پرت کرده، کلاه قرمزی تب کرده از این گل انداختن، حالا آمده و زیر گوش آقای مجری می گوید: کاش من دایناسورت بودم. شانه ای نیست که سر بگذارم رویش و دایناسورش باشم...
پ.ن:
- این روزها و شب ها نوازنده خوبی شدم .. دلم شور می زند و چشم هایم تار..! (برنده برترین استتوس فیس بوکم)
- برادر محمد رسول خان تولدت مبارک
- یه مورچهرو از صب 3بار از رو میز کامپیوتر انداختمش پایین دوباره امده بالا زول زده به مانیتور !! اینم می خواد سر از کار من در بیاره !