تاریخ قتل عام گلهاست!

مثل همیشه سکوت کردم و ارام نشستم پشت میزم..بی هیچ حرفی ...توضیحی... من تحمیل شدنی نیستم... انقدر خودم را دوست دارم که نمی توانم به ابتذال کشیده شوم... به ابتذال توضیح حس هایی که فقط باید نگاه شوند و نه کلمه !

من عادت دارم به این مدل سکوت کردن ها ؛  به این نوع رفتن ها ... عادت دارم به تمام نکردن ها ؛ اولین ثانیه ای که حس کنم به یک موقعیت .. به یک مکان ...یک لحظه .. یک ادم .. تحمیل شده ام بی هیچ حرفی ..بی هیچ حس بدی جمع می کنم و می روم ...چون لحظه ها .. موقعیت ها .. زمان ها..مکان ها... ادم ها برایم مقدس اند...

میروم که ماندنم گند نزند به تمام لحظه هایی خوبی که داشته ام.. من لعنتی عادت دارم به این مدل سکوت کردن ها..به این مدل رفتن ها..عادت دارم به تمام نکردن ها...هر روز هر لحظه خود را جمع کرده ام و از خودم رفته ام .. از یک لایه به لایه بعد ..از یک حس به حس بعد..

من پرم .. پرم از آدمها، موقعیت ، لحظه ها.. لحظه هایی که هیچ وقت تمام نشدند... هیچ وقت به سرانجام نرسیدند. ..من پرم از دختر بچه هایی شبیه به خودم .. نوجوان هایی شبیه به خودم .. دخترهای 30 ساله شبیه به خودم ...

پرم از لحظه هایی که التماس می کنند .. دختر بچه هایی که التماس می کنند. نوجوان هایی که التماس می کنند . دخترهای 30 ساله ای که التماس می کنند .. پرم از ادم هایی که در من ضجه می زنند .. به دیوارهای تنم چنگ میزنند و گریه می کنند.. به من چنگ می زنند و التماس می کنند؛ تمامشان کنم...

اما نگاهم نمی کنند؛ با من حرف نمی زنند، از من فرار می کنند، از من متنفرند.. باید برگردم ..برگردم به 1 سالگی ..به 5 سالگی .. به 13 سالگی.. به 20 سالگی.. به 24 سالگی .. به 26 سالگی .. باید برگردم و یک تیر خلاص توی قلب هایشان ،  قلب اتفاقاتی که منم .. حس هایی که منم ...لحظه هایی که منم ...ادم هایی که منم ... خالی کنم و برگردم ...

انوقت شاید بتوانم بیاییم، بعد از سال ها یک شب راحت بخوابم ... بدون صدای جیغ ، بدون فرار .. بدون ترس .. بدون اشک .. یک شب برای همیشه بخوابم و تمام ...  

/ 1 نظر / 13 بازدید
mani

عطر بوی یار   پرسه زدم در نيمه شب مهتاب نمايان بود در پي اينهمه پس كوچه راه ديگري عريان بود قدم قدم زنان در پس آن روزنه ها به كوچه دوستي رسيدم خواندم سرود شادماني را گويي خبري در راه است مهتاب شادمان شب عريان و همه كوچه مست گل مريم خانه اي از آن نور مي بارد همه در انتظار لحطه ديدار آري! مهمان تازه اي به دنيا مي آيد روزها همه پر از گلوله و بمباران بود ولي انگار اينهمه فراموش گشته آري ! خبري خوش در راه است خانه اي مهمان دارد لحظه ها چه دير ميگذرد پدر بي تاب براي ديدار مهمان ولي مادر هنوز هم صبور لحظه ديدار فرا رسيد صداي مهمان آمد آه! چه دلنشين گويي صداي نوزادي است خوش آمدي خانه پر از عطر بوي يار گشت همگان مست حضور اين مهمان اين كيست! كودكي عريان و پاك وحال 26 تابستان را پشت سر گذارده و همواره آن كودك چراغ خانه پدر و افتخار دوستان امروز مي باشد حال! با يك بغل گل سرخ و آرزوي شادي هاي ماندگار به تو مي گويم خواهر عزيزم زينب جان تولدت مبارك.   چهارشنبه سی و یکم تیر 1388