دیگر بس نیست!! شکافتان را رو نکنید

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگیمان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب، می خوانی انتصاب هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟

حال بعد از چهار سال می خواهیم از این بهت بیرون بیاییم . از این یاس. می خواهیم سعی کنیم نگاه کنیم بدون هیجان و بدون تعصب و فکر کنیم. حرف که می زدیم خطرش بازداشت بود به شیوه آدم ربایی. شعار که می دادیم خطرش گلوله بود از دو متری. سبز که می پوشیدیم خطرش باتوم و چاقو بود بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

ما جنگیدیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور.  ما تنها اینقدر از سیاست می دانستیم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنیم.

حالا اما بعد از چها روز صدا و سیما، آنطرفی های پشت پنجره قایم شده و خوشحال از تا و مار شدن دختران و پسران ملت باهم تکرار می کنند همه آنچه حقشان نبود!  جنگ ما جنگ دین و بی دینی نبود. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما بود در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

حالا هم نمی خواهید بس کنید! چرا یادمان می آورید که صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند.

 آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. خردادماه 92 ثابت کردیم نه؟ نشان دادیم اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم.

من معتقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت و تو چاقو به دست کور برادر کش.

آزادی هزینه داشت. خون می خواست. ما که نخواستیم خون کنیم. اما هزینه دادیم و خون دادیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نشدیم.. اعتماد کردیم.. ایستادیم برای صندوق هایی که خردادماه پر شد

حالا انتخابمان را کرده ایم، اعتماد را کرده ایم. ما تا همین جا هم برنده ایم. آرامش را پس گرفتیم،  مثل حق مان. مثل پرچممان. حالا قرار است آرام باشیم، حتی در مقابل دروغ پراکنی های بعد از چهارسال.. اما شما هم تمامش کنید..

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. این همه به دیوار زدن برای چیست؟ می گویم حالا شما هم تا این حد شکافتان را نشان ندهید!! تا این حد!!

/ 3 نظر / 38 بازدید
تشانی پور

مبارک باشه،خونه تکونی کردید. هرچه می کنند صدایمان را خفه کنند نمی توانند،مانده اند چه کارکنند ،شکست خورده اند،نابود شده اند،اینجا در روستایی در بوشهر حتی شوراهای روستا هم محکومان 88هستند .مردم این روستا هم سبز شده اند، شکوفه داده اند....[سبز]

مرد لر

سلام این مبارزه تا کی؟ چرا هیچ دولتی به کام خبرنگار نیست؟ راستی مراحل تقاضای لینک شدن در وبلاگ تون چیه؟ باید چکار کنیم؟

پویا

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . . راه آسمان باز است ، پر بکش او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواد...