وحشی و خشن و کشنده

داشت می‌گفت این که تو چه می‌کنی انتخاب تو است. فارغ از زن بودن و مرد بودن مشتاق و محتاج و فارغ بودن. این که رابطه را می‌پایی یا رها می‌کنی. بسنده می‌کنی یا بس نمی‌کنی. سیرابی یا سیری ناپذیر.

این فقط انتخاب تو است… راست می‌گفت. گفتم یک روز است دارم به همین فکر می‌کنم… راست می‌گفتم. جراحت از این‌جا انگار سر زد که قرار بود یاد بگیریم همه‌ی عشق و رابطه معنا است و دل است و حس، و تن و لمس و نفس، مَجاز و هوس و فرومایگی.

زهد و پارسایی کنیم آن هم نه در بیابان و خرابات، که در زهدان زرق و برق و جلوه فروشیِ روزگار امروز. جسم و تجسم عشق را حقیر و مبتذل و هرزه ببینیم و قضای حاجتِ تن.

عشق روح بزرگی باشد با طفیلیِ ناچار و نچسبی به نام بدن. و منصف اگر باشیم این جرم کتاب دینی و نتیجه‌ی تظاهراتِ پدران‌مان فقط نبود. تصویرِ ناموزون ذهنِ مردمی شد که از اندرونی ناغافل به آپارتمان افتاده بودند و پرده‌نشینی‌شان را کافه‌نشینی جادو کرده بود.

ماندند معطل روی دیوار بین بهشت و جهنم. رازهای پشت پرده روز و شب روی پرده چشم‌ها خمار می‌کرد و شیوه‌ی پرده‌پوشان، پرده‌برافتادن را لجوجانه برنمی‌تابید(تابد؟). نتیجه همین شد که ما بوسه‌ی عاشقانه دیدیم و بسیار دیدیم، اما نه از لبان پدر و مادر. تن و آغوش را یاد گرفتیم اما نه زیر سقف امن خانه.

لذت بردن از لمس را یاد گرفتیم و لذت دادن را نه. مثل فرو دادن دود سیگار گوشه‌ی تاریک پارک. مثل چکیدن گسیِ مستی از سوراخ کیسه فریزر. مثل بهت رویارو شدن با عریانی از فضای باریک پرده و پنجره. مثل فوران بلوغ در حقیرترین و تاریک‌ترین و تنگ‌ترین امکانِ زمان و مکان.

ما غریزه و بلوغ را شناختیم نه مثلِ امنِ بایسته و عمیقی در سرزمین عشق، که مثل جرمی دزدانه در مرز هرزگی. غریزه سرزمینی شد بیرون از خانه، بی‌ربط از عشق. و شاید هیچ کس مثل نسل ما ربط عشق و هم‌آغوشی را این قدر بد یاد نگرفت. برای فهم این که بد یادگرفتن چقدر فجیع‌تر است از ندانستن، غریزه‌ی مچاله شده‌ی نسل ما گمانم شاهد دردناکی است. یاد بگیری با سکوت و بی‌سوال و پر از شرم، اما پر از سوال و تصویر و تناقض برآورده شوی. انگار یاد بگیری تشنگی را با نفس عمیق سیراب کنی و خستگی را با لبخند زدن. یاد بگیری مثل الیور تویست نگویی بیشتر یا پیشتر یا جور دیگر. شرمنده باشی از خواستن و هستن.

از گفتن و شنیدن و پرسیدن و نترسیدن. برای این که به بیراهه نروی حتی یاد نگیری در راه هم چطور باید که گام برداری و همه را اما دیده و فهمیده باشی. کمی دیر می‌فهمی غریزه‌ات راست‌تر و نیرومندتر و لازم‌تر از آن است که نفی و تحقیرش کنی.

که بد و زشت و آلوده نیست. که جای بی‌جایگزینی است از جغرافیای عشق، بدون هیچ خجالت و انکاری. بیشتر که می‌شناسیش می‌فهمی وحشی است و وحشتناک نیست، کشنده است و قاتل نیست، خشن است و بی‌رحم نیست … می‌شود که نباشد. یاد می‌گیری هم‌آغوشی رهاترین ره‌آورد عشق است و با همه‌ی غریزی بودنش خوی مجنون اهریمنی نیست.

طعم و ذائقه و شیوه دارد به تعداد آدم‌ها. ظرافت و حس و هم‌راهی دارد به تعداد رابطه‌ها. آخر شاهنامه وقتی است که غریزه و عاطفه هم را انکار کنند و هر کدام به راه خود بروند. عاطفه کفایت کند برای رابطه و غریزه بی عاطفه شمشیر بکشد. داشتم خیال می‌کردم غریزه شمشیر رابطه است برای حفظ عاطفه.

وقتی انکار می‌شود عاطفه عاقبت زانو می‌زند و کم می‌آورد به تنهایی. و غریزه‌ای که عاطفه‌اش را گم کرده شمشیر به در و دیوار می‌کشد و به هر که زخم می‌زند تشنه‌تر می‌شود و کندتر. این را انگار فقط وقتی می‌شود فهمید که نیام عاطفه شمشیر غریزه را تنگ و عاشق به آغوش می‌کشد.

عشقی وحشی و خشن و کشنده، عشقی امن و بی شک و عمیق، عشقی تنیده در حریم گرمی به نام رابطه. فکر می‌کنم عشقِ بی‌هم‌آغوشی حتماً مقدس و پاک است، اما اسمش حتماً رابطه نیست. فکر می‌کنم هم‌آغوشیِ گرم از عاطفه، اما نگزیده و نیاموخته و نیازموده محکوم و محتوم است به زوال. گمان می‌کنم هم‌آغوشیِ غافل از عاطفه، به در و دیوار کوبیدن و دست و پای بیهوده زدن است. آبِ دریا نوشیدن است و هر چه بیشتر نوشیدن تشنه‌تر شدن.

خیال می‌کنم آشتی غریزه و عاطفه، به رها شدن از این همه سرگشتگی و بی‌فرجامی حتماً می‌ارزد، هر چقدر هم گران و سخت که باشد. این که تو چه می‌کنی انتخاب تو است. راست می‌گفت

/ 3 نظر / 36 بازدید
شبیه من تنها . . .

فهمش بسیار سخت ... ولی به دل نشست

معین

بی شک ... در میان غریزه! این هم آغوشیِ گرم... تاولی در سکوت لب باز میکند... از انگیزه های آفتابِ سوخته گرفته... تا... گوشه گیریِ ترس این پرگار... که هرکنجی را بی گوشه میکند... روایت این کراهتهای دنباله دار... عطشیست... که ظرف هیچ شبی را پر نخواهد کرد... نه در بستر...نه در دفتر... باور کن... تیمم کویر را!!

معین

بی شک ... در میان غریزه! این هم آغوشیِ گرم... تاولی در سکوت لب باز میکند... از انگیزه های آفتابِ سوخته گرفته... تا... گوشه گیریِ ترس این پرگار... که هرکنجی را بی گوشه میکند... روایت این کراهتهای دنباله دار... عطشیست... که ظرف هیچ شبی را پر نخواهد کرد... نه در بستر...نه در دفتر... باور کن... تیمم کویر را!!