برای مریم و درد این روزهایش

چشمام رو بستم به یاد اون روزا.. به یاد اون روزایی که زیاد هم دور نیستن... به یاد اون روزایی که زیاد هم با این روزا غریبه نیستن... به یاد قدیما... دلم یه محرم میخواست... یه یار.. یه همراه... یکی که سرم رو بذارم رو شونه اش... یکی که سرزنشم نکنه که وقتی از دردام براش میگم خسته نشه...

که وقتی حرفای تکراریم رو میشنوه نگه اه بس کن تا کی میخوای از این حرفا تکراری تحویل این و اون بدی... گذشت.. تموم شد... گذشته رو فراموش کن... حالا باید به آینده فکر کنی... آره دلم یه دوست می خواست که قولش مردونه باشه... که بشه رو حرفش حساب کرد... که با یه دنیا سکوتش بتونه آروم کنه... بتونه امید ببخشه... مهم نبود جنسیتش چی باشه فقط میخواستم حرفاش مردونه باشه....

میخواستم با این دوست  بچه باشم.. میخواستم بچگی کنم.. میخواستم اشتباه کنم... میخواستم بخشیده بشم... میخواستم زندگی کنم... مریم همه اینها رو داشت... آسه آسه اومد، آسه آسه موند.. رفاقت کرد.. دوستی کرد.. همه جا ... همیشه .. گریه کرد با من .. خندید با من.. چند روز پیش مریم من عروس شد..

پاهایم به سختی تا تالاری در اصفهان کشیده شد.. یاد ندارم برای کسی عروسی رفته باشم !! به خصوص عروسی توی شهرستان .. برای مریم اما رفتم.. با عشق رفتم .. دوستم بود،‌رفیقم بود... همین چند روز پیش ... توی لایی کشیدن اخر شب عروسیش گریه کردم .. برای تنهایی های خودم برای خوشبختی مریم ... قرار است بپرد و من تنهاتر شوم.. تنهای تنها..

امروز اما وقتی صبح زود زنگ زد دلم ریخت .. دهانم خشک شد .. هنوز چند روز نیست که عروس شده و حالا او تو غم از دست دادن پدره.. پدر سردارش که هیچ وقت برایش سرداری نکرد... و دست من کوتاه از دلداری دادنش.

من طاقت غم دوستامو ندارم تو اینجور مواقع تو گلوم بغض عمیقی جا خوش می کنه... بغضی که قصد شکستن نداره و من عاصی تر از همیشه سکوت می کنم برای همدردی اش...

خدا یاورت باشد رفیق همین

« چگونه می شود از خدا گرفت

چیزی را که نمی دهد ؟!!

می گویند قسمت نیست ، حکمت است...

من قسمت و حکمت نمی فهمم

تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!»

/ 0 نظر / 24 بازدید