بهاریه

 خدا فرهاد را بیامرزد! وقتی پشتِ آن پیانوی قدیمی می‌نشست و سوت می‌زد و مسرورانه از سرکردن زمستان می‌گفت، به احوالِ دلش حسادت می‌کردم. جوری تن خسته‌اش را به صدای بریده بریده‌ی پیانو تاب می‌داد و می‌خندید که حرف‌هایش باورم می‌شد. تهِ آن چشم‌های ریزِ پیر، چیزی پیدا نبود، جز انتظارِ بهار…

حالا ما مانده‌ایم و همان نشانه‌های آشنا که فرهاد می‌گفت. رخت و لباس و کفش نو؛ اسکناس‌های تا نزده‌ی لای کتاب و شوقِ دوهفته ندیدنِ معلمِ کثیفِ مدرسه؛ حسِ قشنگِ جورکردن هفت‌تا سین روی ترمه‌ی رنگ‌ورو رفته‌ی یادگار جدِّ مادری؛ ناخونک زدن به سمنوی نذریِ فاطمیه که به ترشی می‌زد و بادام هم نداشت؛ دلشوره‌ی چرب شدنِ پیرهنِ یقه ب.ب از سرانگشت‌های بوی ماهی گرفته سرِ اولین ناهارِ بهار؛ بوی ماهیِ لایِ پلو؛ رنگِ ماهیِ تُنگِ بلور؛ برقِ کفش‌های ورنیِ پسرِ همسایه و خنده‌های موذیانه و یادِ بابا؛ سروکلّه زدن‌های ناتمام، برای تمام‌کردنِ مشقِ عید که آخر هم تا روزِ سیزده دست‌نخورده می‌مانْد؛ ترسِ تزیینِ دفتر، بی مدادِ رنگی.

حالا فقط چنگ‌زدن به همین‌ها‌ست که تحملِ آمدن و رفتن و ساقدوشی این نوعروس را ساده‌تر می‌کند. بهار را می‌گویم. تا توپ را درکنند و از جبرِ زمان، یکی به یکانِ ۱۳92 اضاف کنیم، چیزی نمانده. 

نوبهارتان خوش! 

روزگارتان همیشه بهار!

/ 2 نظر / 27 بازدید
جوادتشانی

سال 93 شما هم مبارک