سوختن در جهان سوم و معرفت استادی بزرگ

وسط مصاحبه کاری است. سه نفر روبرویم نشسته اند. هر سه نفر کت و شلوار و یقه های بسته. برانداز می‌شوم خودم و پیشینه‌ی کاغذی که ساخته‌ام از کارهایی که کرده‌ام. هر سه دست به دست می کنند و می خوانند، صدای ناباوری را می‌شنوم که می‌گوید: خیلی برای این رزومه بچه ای!! شاید هم از جا مانده‌های نسلی منقرض شده انگار.

تکرار می کنم برای خودم نسلی منقرض شده!! به یاد می آورم که ما بچه های کارتون های سیاه و سفیدیم، کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند، ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه ، توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم، آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند، آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم.

ما چیپس نداشتیم که بخوریم، حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم، ما ویدیو نداشتیم، ما ماهواره نداشتیم، ما خیلی قانع بودیم به خدا. عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم، ما خودمان خودمان را شناختیم، بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم، هیچکس یادمان نداد!

 اما من در همین نسل یاد گرفتم که وقت گیر کردن در چاله و لجن مال شدن منتظر دست نجات دهنده نباشم. یاد گرفتم گندی که به خودم زده‌ام را باید و می‌توانم پاک کنم. و این بایستن و توانستن چقدر و چقدر و چقدر سخت است. یاد گرفتم این تصویر سینمایی قهرمان محبوب و تنهایی که در نمای نزدیک فریاد می‌کشد به روی دشمن مال همان سینماست. تو وقتی تنهایی نه محبوبی نه قهرمان. وقتی پیروزی در دستانت نیست تنها ماندن محتمل‌ترین پیشامد است. وقت تنهایی تو موجود بیچاره و مطرودی هستی و چه بهانه‌ای بالاتر از این برای جنگیدن و کوتاه نیامدن؟ وقتی یک دنیا به سرت ریخته، پیش و بیش از فکر کردن به شکست دادن دنیا باید مصمم به شکست نخوردن و کوتاه نیامدن و جا نزدن بود.

این راست است. تصویرِ جنگجوی تنهای مانده در قاب، تصویر نسل منقرض شده‌ی من است. ماندن در این تصویر نه انتخاب بوده نه دلخواه. من و نسل منقرضِ من چاره‌ای نداشته‌ایم جز ماندن در این قاب. چاره‌ای نداریم جز باز ماندن و باز ننشستن. بعضی‌ها سرمایه‌ای ندارند جز سرسختی. جز امید. جز خم نشدن و نشکستن.

اما همین ها که دوستشان داشتیم شکستمان دادند با ریش هایشان، با تسبیح هایشان، با جای مهر بر پیشانی اشان، از مصاحبه کاری هم رد شدم یا یک سرچ اینترنتی و با سابقه ای وحشتناک بر پیشانی ام...

استاد بزرگواری در جواب این مطلب به مانند مطلب قبل ایمیلی برایم نوشته و فرستاده که ممنون محبتش هستم:

زینب عزیز، نوشته هایت را می خوانم و در آن روانی قلم ات را می بینم و زلالی احساس ات را و روشنی تصویرهایت را... اما تو از این زندگی روایت می کنی که واکاوی است، پرسش است و شاید طلب پاسخی. چیزی که من می فهمم اما نه به جرآت. چرا که هر زندگی، رازی است فردی و خاص و سربسته. من آنجایش را می فهمم که حال عمومی ما آدم هاست و آنجایی اش را جرات ادعای فهم ندارم که خاص است. نسخه دادن هم برای من چنگی به دل نمی زند.

درباره گرما و زلالی و قدرت نوشته هایت، چیزی را که می گویم تعارف متعارف نیست. توصیف است. از میان نوشته های زیادی که از بچه هایم در دانشکده خوانده و می خوانم، کمتر به این توصیف رسیده ام. از اینجا می فهمم که چقدر ثروتمند هستی. ای کاش در کشور ما اینقدر ظرفیت بود که این نوشته ها در نشریاتی که خروار خروار با خزعبلات پر می شود، درج می شد و خوانده می شد و بقیه هم نسلی هایت، می آمدند و نظر می دادند و حلاجی می کردند و مثلا به تو می گفتند که زینب فلان جای نگاه ات یا فلان جای نوشته ات اگر اینطور باشد بهتر است یا اگر آنطور نگاه کنی هم درست تر است هم شادتر خواهی بود.

چیزی که من در این زمینه می توانم بگویم (منظورم روایت آزرده ای است که تو از زندگی می دهی) همان چیزی است که چند روز قبل برای یکی از پسران تلخ دلم در دانشکده نوشتم. گفتم: آرام باش و هرچه می توانی خودت را، اطرافت، ذهن ات را آرام کن. من دارویی بهتر از این آرام درمانی نمی بینم.

برات آرزوهای درخشان کردم. آرزوهایی بالاتر از سیمین بهبهانی و پروین اعتصامی. تو، شایسته اش هستی. بروی می رسی. بعد اگه من زنده باشم، چقدر لذت داره شکوه تو را دیدن. دعایم، آرزوهای خوب است.

/ 9 نظر / 24 بازدید
معین

اون زمانی که پدرم بالای سرم نبود و من با دیدن اون ریش بلندهای سبزپوش یاد اون میفتادم، ابلهانه به خودم میبالیدم که پدرم یه قهرمانه.... ولی وقتی دکتر شدم و برای مصاحبه هیئت علمی رفتم، همین آدمهای سراسر ریش و مو و یقه های کبره بسته و کتهای چرک مرد شده، من رو از هرچی قهرمان و جنگ و دین و اسلام بود متنفر کردن.... این بلایی بود که به خاطر منافع دنیاشون سر من و امثال شما آوردن... وقتی هم رسیدن به اون چیزایی که میخواستن، پدرهامون شدن اضافی و سربار.... لعنت!

معین

گاه عمق درد از اقیانوس هم بیشتر می شود قلابت را جمع کن ماهی گیر آرزویی در این مرداب دریاگون، برای صید یافت نمی شود کوسه زمانه اینجا ، سال ها است که نسل آرزوها را منقرض کرده

مــــعجزه خامــــوش

سلام یاد دوران تحصیلم تو مقطع راهنمایی افتادم. روزنامه دیواری و . . . . همه خطهای نوشته تون یه طرف و پاراگراف دوم یه طرف [دست] الآن حس میکنم تو کلاس درس همون موقع ها نشسته ام و یکی از معلم هایم رو تصور میکنم که مشغول تدریس در کلاسه [رویا] معلم دیگری که ما رو تشویق به خوندن کتاب های شریعتی می کرد معلم دیگری که مدام دم از خدا و پیغمبر و اینجور چیزا میزد معلم دیگری که به ندرت شونه به موهاش میزد [نیشخند] معلم دیگری که مثل مرغ های کرج (مرغی که روی تخم در انتظار تولد جوجه اش نشسته) روی صندلی می نشست معلم دیگری که دریایی از وجدان کاری و معرفت بود وای خدای من . . . انگار حس میکنم تو همون دوران هستم

ن.ن

بهت گفته بودم نوع نوشتنت رو دوس دارم، گفتم یا نگفم! گفتم یا نگفم! گفتم یا نگفتــــــــــــــــــــم!؟ اما زینب خانم تصویری که از جامعه یا اطراف یا روزمرگیت داری ارائه میدی همه اون چیزی نیست که داره اتفاق می افته، بلکه بخش منفی جامعه تو رو شکل داده نه همه اون رو. تو راوی تاریخی برای آینده هستی که جز طیف خاص رنگ خاکستری، چیزی دیگه رو نقاشی نکردی. من که هم دهه و نسل با تو نبودم (تو جای بچه منی [خنده] ) شنیده ام مردم اون زمان ساده و هم دل و هم رنگ بودن. مردم متحد بودن، خون گرم بودن. تاحالا نشستی یه خاطرات خوب اون دوران سخت فکر کنی، با بنویسی!؟ کلا به من چه تو چی مینویسی [زبان] اما یه چیز تو نوشته هات رنگ خاصی داره اونم ترسیم فضا و محیط که احساس میکنم توش قرا ردارم (داستان نویس خوبی هستی) راستی اون کتابم برام بیار - یادت نره - [گل]

فائونوس

زینب جان دلم خیلی می گیره . از خدا میخوام یه روز بیای لحظه های شادت رو برامون توصیف کنی . اون روز دیر نیست

jojo

سلام عزیز چرا اینقدر تلخ مینویسی ؟ از قدیم گفتن دروغ نباید گفت --------- هر راست نشاید گفت دوست دارم و با دلتنگی به یادتم همیشه

sadsad22

وبلاگتون خیلی قشنگه اینم ادرس وبلاگه منه بیاینو نظربذارین[دست]

مــــعجزه خامـــوش

نه نقطه ایم که تمام شده باشیم نه سه نقطه ایم که ادامه داشته باشیم دو نقطه ایم!! پا در هوا. میان زمین و آسمان هر کس که میاید کممان میکند یا زیادمان. تا ما را آنگونه که دوست دارد دوست بدارد. این است حکایت زندگی ما.