پاییز...‌ زمستان.. زندگی

آخرین برگ ها ، سمج ترین برگ ها هم از شاخه فرو افتادند و لرزان لرزان در هوا چرخی زدند وپای تنه ها ریختند. شاخه های عریان درختان و جهت رو به بالای شاخه ها خبر از تسلیمی تمام عیار در برابر پاییز عبوس و خشن و زمستان جان سخت دارد.

درختان تسلیم می شوند،‌ عریان تر از روز قبل، گویی برای بیان این تسلیم در برابر ستم بادهای پاییزی عریان تر و عریان تر می شوند، همین است صدای ناسور پای زمستان..

در پی  اندام  جاری هر یک از این برگ ها که بر زمین افتادند ، حس  غریبی  راه می رود. این حس ها  نه زبان دارد و نه صورت. به دیده نمی آید و به گوش نمی رسد، اما  حس می شود.

آری این برگ ها هستند که در فضای خالی و نامریی این طوربلند و بغض آلود اما در نهایت خاموشی فریاد می زنند، اما بادهای مغرور پاییزی در عبور شتابناک شان، بدون توجه به برگ ها، چشمه های ریز جوانه های مستور در سودای درختان را نادیده می گیرند و سه ماه بعد فقط سه ماه، بدون توجه به درد و بغض برگ ها، غوغای سبزی به راه می اندازند!! این است پاییز، زمستان و زندگی...

پ.ن:

- ما از تبار هندوانه ایم .. دلمان خون.. پوستمان کلفت.. رنگمان سبز .. یلدایتان مبارک ...

- لباس نو، آهنگ نو بر تن خانه قدیمی

/ 0 نظر / 55 بازدید