هر چی فکر کردم تیتر نیافتم .. تیتر زنی با خودتان

می گویند بعد از  پنج سال همه سلولهای بدن تازه می شود. یعنی بعد از پنج سال تو کس دیگری هستی. فقط خاطره ها می ماند و نشانه هایش. من آدم پیگیری نیستم. هیچ کاری را همیشه تکرار نتوانسته ام بکنم. حتی مکان کاری هم هر  دو سال بیشتر تکرار نکرده ام. کم حافظه هم هستم. آن جایی از حافظه ام که خاطره ها می مانند انگاری خیلی کوچک است و اتصالی دارد. امان امان از روزی که قرار نباشد خاطره ها یادم برود یا حتی وای از وقتهایی که همه چیز یادم رفته و سیمم دوباره اتصال می کند و فیلم پشت فیلم رژه می رود توی مغزم و تصویرها دوره ام می کنند. 

تصویر دختر بچه سیاه سوخته و ریزه ای که آن قدر رکاب می زد که چهره سیاهش سیاه تر شد. هفت سنگ. انجمن صنفی روزنامه نگاران. تصویر دختر نوجوان دماغ گنده و حاضر جواب و شیطانی در یک دبیرستان شلوغ. تصویر خانم رمضانی که من را مات نگاه می کرد و جزوه ای توی دستش خشک شده بود از شعرها و کاریکاتورهایی که از معلمهایم کشیده بودم نگاه من که چفت شده بود به دفتر ناظم ها و خانم رمضانی به صفحه خودش که رسید آن قدر خندید که چاره ای نمانده بودش غیر بخشیدنم…

تصویر جوان چاق تحریریه های خبری. تصویر یک شب بد که هر چه خاطره و نوشته و تصویر بود را نیمه شب در خرابه پشت خانه سوزاندم. همه سالهای جوانی و نوجوانی تا آن روز را. تصویر خون بالا اورده شده. تصویر اتاق آبی رنگی که همه دیوارش را نوشته بودم.

این تصویرها من نیستم. اینها حتماً کس دیگری است خیلی نزدیک به من. من این آدمها را نمی شناسم. نمی فهمم. اصلاً یادم نمی آید. جایی نمانده که خودش را ثبت کرده باشم. نه خودش را می شناسم نه جاهایی که بوده نه آدمهایی که با او بوده اند. من انگار چند بار مرده ام تا این جا. می گردم دنبال آدمهای گذشته. دنبال قیافه هایشان. حرفهایشان. حرفهایمان. روزهایمان. هیچ کس نیست. هیچ کس نمی آید و نمی خواهد برگردیم و بگردیم و خودمان را ، لااقل تکه ای از خودمان را پیدا کنیم. حتی خواب هم که می بینم همه می دانند که من آن آدم نیستم و قاچاقی برگشته ام. …

من گم شده ام. اینجا که هستم ایستاده ام با یک عالمه آدم که می شناختمشان و نمی شناسمشان. نقشه را سوزانده ام.  قطب نما هم ندارم و مجبورم هی قدم بردارم به جلوتر؟ اگر بعدتر این روزها را هم گم کنم؟ آدمهایش؟ من یک چیزهایی را پشت سرم جا گذاشته ام که لازمشان دارم.

این تنها چیزی است که پیدایش کردم. از سالی که وبلاگ می نوشتم. راستی این صفحه ها چیزهای خوبی هستند. مواظب باشیم گم نشوند یا نصفه شب نسوزانیمشان وسط خرابه پشتی خانه. واقعاً یکی بین شما نیست که بیاید کمک کند بگردیم با هم روزهایی را که جامانده داریم میانشان؟

/ 2 نظر / 27 بازدید
باجه (سیستم افزایش بازدید)

با سلام وبلاگ خوب و قشنگی دارید و پست های خوبی میزارید اگه خواستید امار بازدید وبلاگتون رو افزایش بدید به ما سر بزنید http://rank.bajeagahi.ir

جوادتشانی پور

گذشته..... همه چیز گذشته ،سالها،روزها،ساعت هاوثانیه ها با همه خاطرات خوب و بدشان گذشته اند،آینده درراه است با خاطرات خوب وبد خود که برایمان می آورد،ازمیان گذشته و آینده فقط امروز را داریم،آره فقط امروز....