حیرت چشم هایش

وقتی به چیزی فکر می‌کنی می‌نشیند توی فکرت. وقتی زیادتر فکر می‌کنی شکل پیدا می‌کند، عمق می‌گیرد، سایه روشن‌هایش را پیدا می‌کنی. وقتی فکر و ذکرت می‌شود آن چیز اما، شروع می‌کند به تغییر شکل. نورهای تازه‌ای راه باز می‌کنند به شمایل چیزی که به آن فکر می‌کنی. انگار سنگی را از خاک بیرون می‌کشی و صخره‌ای سربلند می‌کند. یا قطعه یخی را بر موجی می‌کاوی و کوه یخی برهنه می‌شود بر خیالت. شکل‌ها و اندازه‌ها و وزن‌ها تو را می‌برند به دنیای تازه‌ای. به سرزمین عجایب. جایی که حتی واژه‌ها دیگر خودِ تا آن زمان‌شان نیستند. می‌روی به جایی پر از شگفتی و ترس و لذت و خطر.

فکر و ذکر من مدتی است شده خشم. خشم خودم. خشم آدم‌های روبرویم. خشم مردمم. خشم روزگارم. هر چیزی به خشم ربط پیدا می‌کند برایم و خشم به هر چیزی. حریف خشمم نشده‌ام هنوز اما سرزمین عجایبش عجیب و چشم‌گیر احاطه‌ام کرده. جایی پر از شگفتی و ترس و لذت و خطر که حتی واژه‌ها خودِ تا آن زمان‌شان نیستند دیگر.

اینجا که ایستاده‌ام خشم مثل موج است برایم. مثل موج در توفان. موج در دریای توفانی. یعنی که مهم است بدانی کجای دریا ایستاده‌ای. در ساحلی، یا ایست‌گاهی کم عمق، یا ناکجای بی‌ساحل یک اقیانوس. این که با حجم محدود و متلاطمی از آب طرفی یا اسیر هیولاهای کف به دهان آورده‌ای که سر به آسمان می‌کشند. می‌فهمی این موج خشمگین، این خشم، کنش نیست، واکنش است و معلول توفانِ ترس. چیزِ دیگری جای دیگری وزیده یا لرزیده و این هیولا را برآورده. می‌توانی یاد بگیری موج را پیش از زادنش پیش‌بینی کنی. می‌فهمی موج در خانه‌اش، در دریایش خداوندگار خشم است. یاد می‌گیری می‌توانی از دریایش دور باشی و اسیرش نشوی. گاهی هم یاد می‌گیری که نمی‌توانی از دریا دور باشی و مجبوری از گاهی موج و توفان. یاد می‌گیری این موج که درو می‌کندت از نسیمی است که جایی کاشته‌ای و توفانی که برافراشته‌ای. شروع می‌کنی که یاد بگیری سر و کله زدن با موج را.

اول فرار می‌کنی. بعد بدت می‌آید از خودت و می‌فهمی این راه مالِ دلِ دریا نیست. بعد فریاد می‌کشی به سویش و بازو باز می‌کنی و مشت می‌کوبی به دهان کف کرده‌اش. کیف می‌کنی از پنجه به سینه‌ی موجِ توفان زاد کشیدن. تمام که می‌شوی اما تازه می‌فهمی توفان با کلنجار تو خسته نمی‌شود و کمر موج را گرفتن بازیِ موش و گربه‌ی اوست با تو، تا از نفس بیافتی. می‌فهمی خشم با زور و فشار و درگیر شدن فقط برافروخته‌تر می‌شود. می‌فهمی تو هم موجی در موج هستی و حاصل توفانی، وقتی مشت می‌کوبی و کف به دهان می‌آوری روبروی موجِ خشم. یاد می‌گیری این راه هم راهی ندارد در دلِ دریا.

سرزمین عجایب اما راه عجیبی یادت می‌دهد؛ که همان کاری را بکن که موج می‌خواهد، که خشم می‌خواهد. فرو برو و سر خم کن وقتی به موج رسیدی. اما نه وقتی به تو می‌کوبد. درست چند قدم قبل از اوج گرفتنش و موج گرفتنت. عین ماهی سر بخور پیش از برخورد با موج. تن به دنیایی بسپار که او می‌خواهد از آن فرار کند. کافی است بفهمی موج فقط آب هوایی شده‌ی رقت انگیزی است که می‌خواهد کنده شود از آن‌چه هست و نمی‌خواهد بفهمد و بپذیرد که نمی‌شود. اگر بدانی رقت انگیز بودن را نباید تحقیر یا تنبیه کنی، آن وقت کاری را می‌کنی که او چون نمی‌کند این همه تلاطم پیش آمده. سر خم کنی و فرو بروی. همان کاری که او نمی‌کند.

باید یاد بگیری آرام و به وقت باشی. باید یاد بگیری نفس داشته باشی. آن قدر که شمردنش حیرت انگیز و باورنکردنی باشد. باید هیچ موجی باور نکند تو آن زیر هنوز زنده‌ای. باید ستبر و ورزیده باشی و بمانی و دست و تنت چشم بسته ذهنت را بخوانند. باید فقط پس و پیش موج را بشناسی و طاقتت را درست خرج کنی. آن وقت موج می‌آید و تو را می‌کوبد و محو می‌کند. تحقیر می‌کند و زیر پا له می‌کند. کف به دهان آورده جار می‌زندت و از تو عبور می‌کند… و تو در همه‌ی مدتی که میان آن طوفان جار زده می‌شوی و محک می‌خوری و بازنده می‌شوی، آن پایین، در ناب‌ترین سکوتی که می‌توان شنید، همه‌ی خشم و تحقیر و صدا و وحشتی را که تو را در آن آشوب نشانه رفته، به شکل نقاشی متحرک گسترده‌ای میبینی بالای سرت، انگار که جوهر سیاهی بر سطح آب چکیده و بر آن دویده باشد. نقش‌های قشنگ گرد و مثل هم و پیش‌رونده‌ای میبینی از خشم موج گذرای بالای سرت. سایه‌ روشن‌هایی بی‌تکرار و لبریز از قاعده‌ کشف می‌کنی در قاب سطح دریا، از حجم آشفتگی آن میانه‌ی بی رحم و ناگزیر. موج را و خشمش را در آرام‌ترین نمایَش میبینی و می‌شمری تا بگذرد.

آن پایین که نقش کشیدن پیش‌رونده‌ی موج و محو شدن پیش‌آینده‌اش از پس، نگاهت را رد می‌کند، تا موج بعدی که بیاید، تا نفس بگیری و باز پیش از مشت زدنش سر فرو بیاوری به پناهِ آغوش دریا، وقت داری که فکر کنی موج تا آخرین نفس هم نخواهد فهمید این همه خشم فقط زودتر به ساحل میرایی می‌رساندش. نمی‌فهمد که هیچ موجی و هیچ خشمی، وقتی گذشت، دیگر نمی‌تواند برگردد و باز پا بگذارد به آنجا که کوبیده. می‌فهمی اما که حتی اگر تو دست داشتی در اوجِ موج و سهمِ خشم، موج برخاسته دیگر راهی ندارد غیر تا ته خط رفتن، چه تو باشی چه نباشی. پس فرو ببر خودت را و بگذار بگذرد. می‌فهمی این‌ها قانون‌ طبیعت است و از قانون‌های چند ده ساله‌ای که آدم برای شناختن خودش تعریف کرده کمی آزموده‌تر است. نفس بگیر و فرو برو و تا گذشتن موج طاقت داشته باش.

راستی، برای حیرت چشم‌هایی که سقوط و فرو رفتنت را افسوس می‌خورند دست و پای بیهوده نزن، از این جای پر از شگفتی و ترس و لذت و خطر که حتی واژه‌ها خودِ تا آن زمان‌شان نیستند دیگر. غرق شدن آن بالا معنیش هنوز مردن است، نه این غرقه شدنِ پناه و فراگیرِ دور از موج. راست گفت که واژه‌ها اندیشه‌ها را تغییر می‌دهند

/ 5 نظر / 49 بازدید
علیرضا رحمانی

عالی بود، قلم تون مثل همیشه پرفکته

سيليا

بهتر است براي چيزي که هستي مورد نفرت باشي تا اينکه براي چيزي که نيستي مورد ستايش ..."آندره ژيد"

سعید

سلام زینب جان قلم زیبایی داری. استفاده کردم کلی از مطلبت

milad

کف به دهان آورده جار می‌زندت و از تو عبور می‌کند… نوشته هاتون فوق العاده ست

صبح نزدیک

سلام زینب جان خیلی مطالب خوبی داری عزیز اگر افتخار بدی ویه تبادل لینک بزنیم ممنونت بشم البته اگر قابل میدونی درصورتی موافقی خبر بده بهم