دستهایش

دستم از نوازش دستانش گرم شد... خیره به خیابانی که از شیشه ی سمت او پیدا بود..، نفس کشیدم... دستانش در دستانم قفل شد.. نوازشم داد... ساکت و بی حرف، به باد ملایمی که می وزید و درخت ها را تکان می داد نگاه کردم.. کاج بلند بالا ، با صلابت.. آن طور سبز و یکرنگ.. بی آنکه حتی یکی از برگ هایش زرد شود... کاج ها، صبور بودند... تن می دادند به تن دلگیر پاییز و جان سخت زمستان و ... زرد نمی شدند..!

کاج ها.. صبور بودند و کم طاقت.. به صدای بلندی.. به باد ناجوانمردانه ای.. می ریختند... برگ های سبزشان، برگ های صبور و سبزشان، بی آنکه زرد شوند، می مردند... دل کاج ها، کوچک بود.. به دستانمان نگاه کردم به جای بوسه اش بر سر انگشتم... برگ ها اما همین طوری می افتادند... بی نوازش.. بی بوسه.. بی باران... وصله پینه که فقط به درد کفش ها نمی خورد.. وصله پینه که فقط به کار رفوی لباس هامان نمی آمد... گاهی مجبور می شدی مثل من.. بنشینی.. سعی کنی ارام ببافی انچه را می خواهی بگویی... وصله پینه کنی.. لباسی ببافی.. و تنِ عزیزی کنی که بودنش، لبخند توست... برگ ها همین طوری می افتادند... دروغ به دروغِ هر اسم.. هر خط.. دست های پینه دوزم درد گرفت...

این باد چرا بند نمی آمد..؟ من دلم برای کم طاقتی کاج ها، می لرزد...

خودم را از دست هایش جدا کردم...لب هایم را بهم چسباندم...بینی ام چین برداشت... حرف که زدم، صدایم گرفته و خش دار بود گفتم راستی...پلک زدم به خیابانی که تمام نمی شد...

همان طور تکیه زده به صندلی، کمی سرم را چرخاندم... باد، برگ سبز روشنی را به هوا برد و به شیشه ی ماشین انداخت...برگ ها، همین طوری می مردند... چشم هایم را بستم. هر وقت باد تمام شد، بیدارم کنید....

/ 1 نظر / 31 بازدید
دوران

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق دست هایت را خودت "ها" کن اگر یخ کرده اند از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق هضم دلتنگی برای موج آسان نیست آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق