این شهریور لعنتی

دو سال است این صحنه تکرار می شود، توی این شهریور غمزده و لعنتی.. تو بی کسی هایم، تابستان، پاییز، زمستان حتی بهار .. روز عید، روزهایی که این بغض لعنتی چنبره می زند در گلویم، آرام سرم را به شیشه‌ی ماشینم تکیه می دهم، مثل همیشه گیج و آشفته. دل گرفته و آویزان. از سرِ کار، خسته و کلافه و آتش گرفته، یخ زده. در عالمِ به هم ریخته و دلگیر خودم پایم بر روی پدال گاز می فشارم، چشمم به خانه‌های بر جاده‌ کمربندی می چرخد، خانه ها تند و مات زیر نور مورب غروب از قاب شیشه‌ی ماشین به عقب فرار می‌کند.

صدای آهنگ میپیچد"غمت در نهان خانه دل نشیند"

می آیم، خانه دومم است اینجا. دیگر وقتی غیب می شوم کسی سراغم را نمی گیرد می دانند راحت می توانند همینجا بالای سر تو پیدایم کنند! با تو حرفهایم را می زنم . عین این جادو شده ها انگار صدایت می آید. باز هم از معده ام می پرسی و غرغرهای غذا نخوردن و همیشه روزه بودنم.

 از همه چیز می پرسی الا غم دلم! مثل همیشه.. بعد از تو هیچ کس مرا نفهمید، هیچ کس وقتی غمگین بودم به زور قرمه سبزی توی حلقم نریخت، حلوا با گلاب فراوان برایم درست نکرد، هیچ گرگ دوپایی به لباس پوشیدنم گیر نداد، به موهای به قول تو همیشه افشونم، بعد از تو هیچ کس به من نگفت کاش اخلاقت به پدربزگت نمی رفت، واه واه اخماشو ابرام خان خدا بیامرز، بعد تسبیح بچرخانی به من نگاه کنی و برای ابرام خانت تند تند صلوات بفرستی و من از اینکه شبیه اونم به خودم غره بشم .. بعد از تو هیچ کس وقتی عصبانی بودم به زور بلنم نکرد و راهی گرفتن وضو و به زور وایسادن سر سجاده ای که فقط به عشق بوی یاس گلخونه تو پایش می نشستم، کند... بعد از تو هیچ کس مرا ندید...

اما می دونی مامانی این سنگ خسته ام کرده، غمزده می شوم با دیدنش انگار.

سفید است، خودم سفارش داده ام، اما دیگر دوستش ندارم،  تو را می خواهم ،‌مثل همیشه، دستهای سفیدت، موهای پنبه ای و صورت نورانی ات، من تو را می خواهم، دستهای گرمت را .. اصلا خود خودت را .. دو سال است این راه را آمده ام و دستخالی بازگشتم..

اری امروز دقیقا دو سال است که تو رفته ای، خاطرات آن روز وحشتناک به یادم می آید که تو با این همه وابستگی من چه کردی؟

امروز، وسط بلبشوی این روزها همه این راه را آمده ام که به من بگویی مگر قول نداده بودی دعایم کنی!؟ پس چه شد؟ مگر ننوشتم بالای در خانه ات "به یادت و به امید یاری ات" پس کی یاری می رسانی؟

راستش مامانی همه این ها رو گفتم که بگم  "دلم برات تنگ شده جونم"

/ 5 نظر / 46 بازدید
رقي

سلام... ديشب و امروز دلم سخت گرفته بود براي تنهايي مامانم... بي هوا اومدم درست رسيدم در خونه شما... چه حكمتي بود نميدونم... دلم واسه مامانم ميسوزه كه دلشو مي سوزونن... ميخوام ترك كنم همه دنيارو برم بشينم ور دل مامانم غصه شو بخورم...ميخوام مامانم دنيام باشه... خدا بيامرزه مامانتونو....غم ناملموسيه ... غصم گرفت[ناراحت]

behrang

آغـــــــﻮﺵ ﮐﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺑﺩﺎﺭ ؛ ﮐـــﻪ ﺑـــﻮﯼ "ﺑـــــﯽ ﮐﺴـــﯽ" ﺑﺪﻫﺪ... ﻧــﻪ ﺑــــــﻮﯼ "ﻫــــﺮﮐﺴـــﯽ"...!!!

ن.ن

1. « الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ » (نحل؛23) معنی: همانان كه فرشتگان جانشان را در حالى كه پاكيزه‏اند مى‏ستانند و مى‏گويند: سلام بر شما، به پاداش آنچه مى‏كرديد به بهشت درآييد 2. خدا رحمتشون کنه، ان شالله همیشه شادی مخصوصا عروسیت!!![نیشخند] 3. ...!

مانی

آرام که باشی یعنی در آغوشش جای گرفته ای و اگر در تشویش باشی او در آغوش پر هیاهوی تو جا گرفته است. پس ای دنیا را جدی نگیر اون هم از خستگی هات دردها دارد فراوان پس آرام بگیر که در آغوشش جا بگیری... آرام

سپیدار

من طعم مادربزرگ رو نچشیده ام... مثل خیلی از دیگر مزه های این دنیا رو اما تصورم این هست که مادربزرگ، شیرین ترین مزه های دنیا رو داره، شاید صدبار از مزه مادر شیرین تر... به همه اونهایی که طعم مادربزرگ توی کامشون مونده غبطه می خورم و به همه اونهایی که مادربزرگ شون رو از دست دادن تسلیت می گم بخصوص به زینب عزیز.