عجب حس و حالی

اولش اینطوری بود که به همه توجه میکردم هرکاری از دستم برمیاومد واسه همه انجام میدادم، حتی بدی هم اگه میدیدم خوبی میکردم با این استدلال که ذات خوبی مهمه !

 روزی که گفتن اول خود آدم بعد خونواده و دوستها و بعد بقیه اهمیت دارن، ته دلم گفتم عجب آدمهای قسی القلبی! محبت همگانی و جهان شمولم که بود هیچ، محبت خاص و ویژه ای هم واسه نزدیکان داشتم. اولین ضربه( ضربه ها) رو شاید از آدمهای مزخرفی خوردم که با نا اگاهی پاشون رو به زندگیم باز کردم و خب چه توقعی از آدم مزخرف میشه داشت جز مزخرف بودن؟

 کل داستان قساوت قلب من برمیگرده به چندماه. واسه اولین بار نشستم و نگاه کردم که خب حالا نوبت منه و هیچ فیدبک مثبتی نگرفتم از خیل عظیم آدمهای دور و برم ، یعنی انقدر محدود بود که بی انصافی نیست اگه اسم "هیچ" روش بذارم. بعد از اون تبدیل شدم به یه جوینده و هرچی بیشتر ندیدم اندوهگین تر و غم دار تر شدم. آدمها چجوری دلشون میاومد؟ اونهم با من؟ منی که به عمرم عامدانه حداقل، به هیچکس بدی نکرده بودم. معاشرتم رو محدود کردم، محدود و محدودتر تا اینکه یه روز نگاه کردم.

 بعد از اون  تبدیل شدم  به یه موجود بهانه گیر غر غرو که فقط بدی های آدمها رو میکاوه و از دستشون ناراحت میشه، یه آدم زود رنج، گاهی سعی می کردم انقد ایرادگیرانه نگاه نکنم و با این استدلال که من هم حتما ایراداتی دارم جلو برم اما واقعیت اینه آدمها روز به روز فقط نا امیدم میکردن، یه زمانی تحمل میکردم، رو هم انباشته که میشد منفجر میشدم و چون فرد منفجر شونده من بودم غالبا من مقصر شناخته میشدم و عذاب وجدان ناشی از انفجار باعث میشد که کل مساله رو پاک کنم، یه مدت حتی سعی کردم بی تفاوت باشم اما نبودم.

تظاهر میکردم به بی تفاوتی و سعی عجیبی داشتم که تو این کار موفق بشم اما نمیشدم. عذاب میکشیدم از اینکه دنیا اونجوری که من همیشه فکر میکردم دیگه نیست. بعدش تبدیل شدم به یه آدم خشمگین و عصبانی که به طرز هارشی جواب کوچکترین حرکت و حرف نادرست آدمها رو میداد و بهشون میفهموند که دیگه از اغماض خبری نیست. اما ته ته اش به این رسیدم که چه فایده؟ اگه من انتظاراتی از هر رابطه ای دارم و برآورده نمیشه خب این اشتباه منه، انتظاراتم رو خیلی جاها به کف رسوندم و دیدم ای بابا باز هم دارن نا امیدم میکنن آدمها.

تبر برداشتم دونه دونه شاخه هام رو جدا کردم از خودم، بدون اینکه فیسبوکو دی اکتیو کنم یا آدمها رو حذف کنم. نشستم بدون این که غر بزنم با خودم کنار اومدم که زوری که نیست و وقتی خود اون آدم آگاه نیست ارزشی نداره آگاه کردنش. آروم شدم کم کم، دیگه غر هم نمیزنم، یه تنه ی درخت تنهام منتظرم بهار بشه جوونه بزنم. نه نا امیدم از همه آدمهای رو کره زمین، نه خوبی های آدمها رو کوچیک میبینم (اتفاقا با دیدن کوچکترین خوبی کلی انرژی میگیرم) اما دیگه دل نمیبندم به آدمها و کارهاشون و قولهاشون. آدمها مرد عمل نیستند... 

عمیقتر که نگاه کنی اصلا خوب نیست خیلی هم غمناکه اما من اینجوری زنده و سالمم! تا شاید یه وقت دیگه یه راه حل بهتر پیدا کنم.

/ 3 نظر / 18 بازدید
s

راستش رو بخواهی رک بگویم خیلی فرقی با قبل نکردی قبلش هم مدام غر می زدی و از زمین و زمان ایراد می گرفتی و خدا را بنده نبودی..غروری کاذب و احساس تافته جدا بافته بودن در این وبلاگ آدم رو خفه می کنه...یک عالم غم و اندوه که دیگران رو مسئولش می دونه و حس می کنه در اینجا استعدادش حروم شده

ن.ن

اول از یادداشتت ناراحت شدم، یه خورده هم به خودم گرفتم(نه که خود درگیرم [نیشخند]) اما الان دیگه نه؛ واقعیتش، یادم بنداز یه دفعه واقیتیش رو بگم! اما با همه این حرف ها و مدت کوتاه دوستیمون و شناخت کلی، بعید میدونم این چیزایی که نوشتی باشی اینجا بیشتر شبیه یه آدمکی که نقاب زده و در واقعیت یه آدم دیگه ای

معین

ﻣﻦ درﺧﺘﻲ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ از ﻧﻮر ﺗﻨﻪ اش ﭘﺮ زﺧﻢ اﺳﺖ و از آن ﺧﻮن ﺧﺪا ﻣﯽ رﯾﺰد و ﭼﻨﺎن رﻋﻨﺎ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ آن ﻗﺎﻣﺖ را ﺑﺎ دو ﭼﺸﻢ ﺧﻮد ﻧﺪﯾﺪم ھﺮﮔﺰ رﯾﺸﻪ ھﺎﯾﺶ ﺗﺎب ﺧﻮرده از ﻣﯿﺎن ﺗﺎرﯾﺦ ﺗﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﺸﺮ ﻣﯿﻮه ھﺎﯾﺶ ﺳﺮخ اﺳﺖ ﺑﺮﮔﮫﺎﯾﺶ ﺳﺒﺰو ﺷﺎﺧﻪ ھﺎﯾﺶ ﭼﻮن ﺑﺮف ﻣﻦ درﺧﺘﻲ ﻣﯽ ﺷﻨﺎم از ﻧﻮر ﺗﻨﻪ اش ﭘﺮ زﺧﻢ اﺳﺖ