دل نوشته ای برای دوست خوبم زینب خانم گل

انتشار مطلب سوختن در جهان سوم در فیس بوک دو بازتاب ارزشمند و ناباورانه برایم داشت، مطلب اول را یکی از اساتید بزرگ روزنامه نگاری برایم نوشت و مطلب دوم را یکی از اساتید قدیمی خبر که هم اکنون در دانشکده ای معروف در خارج از کشور تدریس می کند، باورش کمی نه، خیلی سخت است، من ادم این لطفها، مهربانی ها و تعریفها نیستم ... ممنونم از هر دو بزرگوار هر چند خجالت زده و شرمگین از وقتی برایم گذاشته اند و لطفی که در حقم کرده اند... باشد تا جبران

سلام دوست خوبم؛

بد نیست گاهی، اندیشه کنیم و احساس و درک برآمده از آن را، بنویسیم و نوشتارمان را برای دیگرانی بفرستیم که گمان می بریم بدان اهمیت می دهند. لازم نیست هر تبادل پیامی و هر ارتباطی، از گونه درخواست و مطالبه باشد، همین که گشایش باب سخن شود، می تواند گامی بزرگ باشد برای مفاهمه و بازاندیشی.

از منظر معرفت شناختی، دنیای واقعی، در جهان بیرون از ذهن ما جریان دارد و آن چه ما به عنوان جهان واقعی می شناسیم، تنها برداشت ذهنی ما از واقعیت است و البته شدیدا وابسته به حواس، ادراکات و نوع نگرش مان. احساس شادی و غم، احساس خوشبختی یا نگون بختی، و احساساتی از این نوع، حاصل نگاه ما به هستی است. بنابراین برای دستیابی به احساس خوشی یا خوشبختی، بیش از آن که شرایط و رویدادهای پیرامون موضوعیت داشته باشند، برداشت و نگرش ما دخالت دارد!

روزگاری، بیشتر چیزهایی را که اینک داریم نداشتیم، اکنون همسر داریم، فرزند داریم، سرپناه داریم، پول و شغل و جایگاه اجتماعی و مدرک تحصیلی داریم، اما ضرورتا شادی بیشتر نه! همان وقتها گمان می بردیم اگر همه ( یا جزیی) از اینها را داشته باشیم چه انسان خوشبختی خواهیم بود. آیا اینک به همان اندازه که قبلا فکر می کردیم احساس رضایت و خوشبختی می کنیم؟! در گذر زمان، به موازات تغییر شرایط اجتماعی، اقتصادی و زندگی؛ گرایش ها، تمایلات و توقعات مان هم تغییر یافته اند. پس احساس شادی و خوشبختی را نباید صرفا در داشته ها جستار کنیم بلکه مهم تر از آنها، نوع درک ما از داشته هایمان است.

بر این اساس، موضوعات و رویدادهایی به ظاهر ساده می توانند ما را آنچنان مشعوف و سرمست کنند که اسباب شگفتی اطرافیانمان شویم! خنده های کودکانه، دیدن دوستی قدیمی، تمیز و بسامان شدن دور و برمان، رایحه خوش یک عطر نو، یک هدیه به ظاهر ساده و ارزان، شنیدن یک لطیفه تازه، دمی بیش از معمول کنار هم بودن، فرصت حضور در طبیعت و دیدن زیبایی های آن و حس کردن وزش نسیم ملایم روی پوست صورت، تماشای عکس ها و فیلم های قدیمی، و چیزهایی مانند اینها بیشتر از داشتن اموال و دارایی می تواند ما را از خود بیخود کنند، به شرط آن که آمادگی فرو غلتیدن در این احساس خوشایند را داشته باشیم.

بهار تنها یک بهانه است، بهانه ای برای بازاندیشی، و برای رسیدن به چیزهای به ظاهر ساده ای که می تواند موجب درک احساس درونی شادی در ما شود. و البته یک نکته مهم دیگر این که بپذیریم ما نه منشاء همه تغییرات اطراف مان هستیم و نه توان آن را داریم که همه چیز را آن طور که خود می خواهیم، تغییر دهیم. پس نیک تر آن است که راه سازگاری با شرایطی که توان تغییر در آن را نداریم بیاموزیم و البته معنایش این نیست که منفعل باشیم و از خود اراده برای تغییر دیگر چیزها را نشان ندهیم. ما به سهم خود، نقشی ولو اندک در بروز تغییرات داریم، و باید در همان اندازه نقش آفرینی کنیم.

زینب من، تو زیادی نقش آفرینی میکنی مهربان. کاش زمان بیشتری برای بیان و نگارش داشتم.

روزت و سالت شاد دوست خوب من  

/ 3 نظر / 30 بازدید
دوست

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ... دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او ! آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ... پس خود را گناهکار مبين. من "مسيح" نامي را مي شناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد ... و تنها يکي سپاسش گفت!!! من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ... يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کُفر!!! پس مپندار بهتر از آنچه "مسيح" و خدايش را سپاس گفتند ... از تو براي مهربانيت قدرداني مي کنند. پس از ناسپاسي هايشان مَرَنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش... که اين روح توست كه با مهرباني آرام مي گيرد تو با مهر وَرزيدَنَت بال و پَر مي گيري ... خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ... پس به راهت ادامه بده دوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ... تو به پاس زيبايي عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

فرهاد

یعنی الان این مطلب رو برای خودت نوشتی؟!

فرهاد

یعنی پس این مطلب رو برای خودت ننوشتی؟! راستی این مساله چه ربطی به ایرنا داره؟! اصلا ایرنا چی هست؟ خوردنیه یا .......؟!!