دل به دریا زدن باید بیارزد

ساحل دریا خصلت آدم‌ها را دارد. مثل آدم‌ها حال و هوایش بالا و پایین دارد. گاهی آرام، گاهی بی‌قرار، گاهی طوفانی و کف به دهان. مثل آدم‌ها هم شخصیت دارد. هر ساحلی مثل یک آدم است. بعضی معمولی و پذیرا، بعضی زیبا و مغرور، بعضی بدقلق و غیرقابل تخمین. به هر ساحلی زدن مثل شروع یک رابطه است.

ساحل شبیه رابطه است. می‌شود ماسه‌ای و نرم و گرم باشد و بی خطر. با عمق کم شروع شود و با شیب آرام و بی‌خطر پیش برود. پذیرنده و امن و معاشرتی باشد. بدیش اما شلوغی است. نمی‌شود با دریایت تنها باشی و مدام باید بپایی که به دیگری بر نخوری. می‌شود زلال و گرم و فریبنده باشد مثل آب‌های آزاد. باید اما به جان بخری نیش‌ها و زهرهایی که کمینت نشسته‌اند زیر آب. می‌شود آب کم عمق و تا کمری باشد که ناگهان زیر پایت را خالی می‌کند. می‌شود حصار حفاظت شده‌ای را تجربه کنی بدون خطر که تا دور می‌گیری به رفتن صدای سوت مهارت را بکشد. 

اما من ترجیح میدهم رابطه ای داشته باشم مثل ساحلی عجیب. یک ساحل سنگی با سنگهایی که پایت را زخم می‌کنند در ساحل. مرزِ آب یک شیب شدید و سنگلاخ باشد که دریا بی‌امان موج بکوبدش و هر چه هست را ببرد.

من ساحلی را دوست دارم با سنگهای بزرگ با موج های بلند. رابطه ای ساحلی که هر که جرات کرده بود پا به آب بگذارد هجوم می‌برد بر آن. پا که در آب بگذاری ناگهان تا گردن فرو بروی  و موج از بالا به ساحل پرتت ‌کند و زیر پایت به سمت دریا خالی ‌شود. سرد باشد و گل آلود و خشن. نمی‌شود بایستی به وقت گذراندن. باید تصمیم بگیری. یا پا پس بکشی یا به دل دریا بزنی. و وقتی دل به دریا ‌زدی و پیش ‌رفتی دیگر فقط تو هستی و دریا.

بعد از چند موج بزرگ و چند بار تقلا و پس زدنت به ساحل، وقتی حس کند آمده‌ای که بمانی و پیش بروی، ناگهان موجهایش نظم و نبض می‌گیرد و به نفس زدن می‌افتی. کم کمک گرم می‌شود و آرام و خودخواه و عمیق و شفاف در آغوشت می‌گیرد.

دیگر ساعت‌ها را نمی‌فهمی، تو هستی و آب، آغوش و آسمان و خلاص. انگار همه چیز در آن ساحل سنگی دست از سر تو برداشته باشد و پشت خشم موجهای ترسناک و خروشان جا مانده باشد. آفتاب نیش می‌زد و آب مرهم می شود اما ناگهان می بینی محو شده‌ای میان دریا و نفس نمانده برای برگشتن.

دریا موجود بی‌رحم و خطرناکی است که چشم به هم زدنی جان مهمانش را می‌گیرد. پس باید بیارزد به آب زدن. این ساحل سنگی وحشی از آنها است که می‌ارزد. از آن‌ها که سخت راه می‌دهند و سخت رها می‌کنند. ساحل سنگی دوست داشتنیِ من چیزی از من را در خود نگه داشت و چیزی در من را به یادم آورد. دیر تن دادن و عمیق دل‌بستن را. من عاشق اخلاق ساحل سنگی شدم. و عاشق دل دریایی پشت این خلق تند و گند.

/ 1 نظر / 10 بازدید
مانی

شرم خدا را چه بگویم که از بنده خود شرم دارد و بس...